X
تبلیغات
SHIRIN'S Mother

SHIRIN'S Mother
دلنوشته های مادر شیرین


نام مادر فـانـوس بود. همهُ آنهائی که نامش را میپرسیدند بعد از شنیدن ، ابتدا 


 به ساکن میگفتند : چه اسم قشنگی ... فانوس !! ؟؟

 

اوّل فروردین 1306 در خرم آباد بدنیا آمد . مادر همانند دیگر زنـان خبطهُ لـرستان

 

زنی مـقاوم بود .او همـچـون نـامـش وجـودش نـوری و قـوّت دلی بـرای ما بود .

 

بیش از بیست سال بود که از پدر مراقـبـت میکرد و حدود هفت سال بود که این

 

تیمار داری سخت تر شده بود .تقریباً میبایست همیشه در خانه نزد پدر میماند تا

 

مایحتاج او را بر طرف میکرد و این امر او را از اینکه به دل مـشغـو لـیـهای

 

خودش بپردازد محروم کرده بود. تا آنکه این زن سخت کوش و مادر مهربان

 

در روز جمعه 4 تیر بعد از یک هفته بی تابی به دیار باقی شتافت .

 

شگفتا که در تاریخ 10 خرداد از من خواست قبل از بردن او به دکتر برای

 

معاینهُ چشم سری به بهشت زهرا بزنیم ، ابتدا به زیارت مزار عموی شهید

 

فرزندانم رفتیم و سپس بر سر مزار شیرینکم رفتیم و بر سر هر دو مزار یا دلی پر

 

درد وروحی خسته از آنها خواست تا او را برای بردن به دنیای باقی همراهی کنند

 

و عجبا که خیلی زود به آرزوی خود دست یافت و همهُ ما را در ماتم وغم از دست


دادنش تنها گذاشت.                                                                                

  وبقول استاد شهریار:


  آهسته باز از بغل پله ها گذشت


در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود


امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه


او مرده است و باز پرستار حال ماست


در زندگی ما همه جا وول می خورد


هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست


در ختم خویش هم به سر کار خویش بود


بیچاره مادرم

×××××
اقوامش  آمدند  پی سر سلامتی


یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود


بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند


لطف شما زیاد


اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:


این حرف ها برای تو مادر نمی شود.


یادش گرامی باد

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389 2:31 توسط مادر شیرین |


همزمان با تعطیلات 14 و 15 خرداد طبق روال این چند سال سفری به شمال ذاشتیم .


در همسایگی ما خانواده ای هست که گاهی خودشان و گاهی اقوام آنها میایند و این


بار هم خانواده ای میهمان بود که دارای دو دختر بودند ، همراه جوانی که فکر میکنم


دائی دخترک هابود و پسر صاحبخانه .فاصلهُ ما با هم زیاد نیست و میشد صدای خنده


و شادمانی آنها را شنید .


من نیز مسرور بودم ، چرا که در این زمانه آدم ها آنقدر گرفتاروغمگین هستند که وقتی


افردی را در حال شادی وخنده می بینیم ، خدا را شکر میکنیم که هنوزگاهی میتوان صدای


خندیدن به گوشمان برسد .


بگذریم ، همینطور که در حال گفتگو بودند ولی فقط صدای خنده را میشد که بشنوی ،


صدای بلند دختر کوچکتر آمد (شاید ده سال دارد ) و پدر را مخاطب قرار داد و با عصبانیت


گفت :بابا تو به من کلک زدی ، من دیگر تو را باور ندار م ، میرم  ومیخوام که تنها باشم و


از بالا پائین آمد و در بالکن پایین نشست. 


شاید باور نکنید چند لحظه خشک شدم ومات ومبهوت در فکر بودم . چند دقیقه بعد پدر


هم آمد پائین ورفت سراغ دخترش ، اما گویا دخترک در تصمیمی که گرفته بود مصمّّم بود ،


و به طرف دیگر میرفت ، صدای آنها را نمی شنیدم ، امّا میشد حدس زد که پدر


عمل خود را دارد توجیه میکند و از اینکه در شکستن  باور های فرزندش مقصر است


احساس بدی دارد و میداند هر طور که شده باید کاری بکند تا اعتماد فرزندش را


مجددا جلب کند .


به فکر فرو رفتم و با خود در این اندیشه بودم که کودکان امروز چقدر دانا و با هوشند و


تا چه اندازه راسخ و استوار در پی مطا لبات خود میباشند و حتی کسی مثل پدر که


روزی حکم سالارخانواده را داشته و هنوز هم تقریبا حا کم بالفعل است ، نمیتواند


باورهایشان را به چالش بکشد و در برابر او چه مقاومتی از خود نشان میدهد ،چرا که


این اوّلین بارنبود که شاهد مسائلی  مشابه  به این مسئله  بودم و دیدم که بچّه ها


تا جواب قانع کننده ای نشنوند  کوتاه نمیایند .


به راستی فردا روز پاسخ فهم و درائت و مطا لبات و باورهای بچّه های امروز را چگونه


میخواهیم بدهیم  ؟؟؟ !!!  و  پاسخگو کیست ؟؟؟ !!!


کاری بس دشوار و باری سنگین بردوش داریم .


شما چگونه می اند یشید ؟ فکر نمی کنید اینگونه باشد  ؟؟؟          


+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389 2:27 توسط مادر شیرین |


دوست داشتم به مناسبت روز زن مطلبی بنویسم ، امّا چه کنم که متاُسفانه دستم به


نوشتن نمیرود ، چرا که سخن در بارهُ  این موجود دوست داشتنی بسیار است ،وبه همین


نسبت متاسفانه درد دلمان هم زیاد  است ، و لی کو گوش شنوا .... ؟ ؟‌ ! !


شنیده ام نویسنده ای  در باب  شناخت زن کتابی را منتشر کرد ه که وقتی صفحات


آنرا که ورق بزنیم میبینیم که تمامی آن سفید است


می پندارم بقول قیصر امین پور: ( دیدم نمیشود  دیگر قلم زبان دلم نیست )


وقتی چیزی ننویسی مانند  فیلمی میشود که  کارگردان نتیجه  فیلم را به  بیننده


وا گذار میکند و هرکس به ذن خود سرانجامی  درتصورش نقش می بندد ، بنده هم


ترجیحاَ چیزی نمینویسم ، چرا که همانطور عرض کردم ، گفتنی بسیار است و


سری هم که درد نمیکند دستمال نمی بندند .بالطبع تبریکی هم ندارم که بگم !!!


به چی تبریک بگم ؟ ؟ ! ! با حلوا حلوا که  دهن شیرین نمیشه ...مگه نه؟

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 15:30 توسط مادر شیرین |


 

درود        درود

و درودی بر همهُ شما عزیزان


درودی   و  سلامی چو بوی خوش آشنائی


از اسفند ماه برای آنکه دست به قلم شوم و بنویسم مشکل داشتم ،و لی چون


عاشق چهار شنبه سوری بودم مطلبی کوتاه نوشتم و همینطور به رسم وظیفهُ


برای عرض ادب عید نوروز را تبریک گفتم .در تمامی این مدت صحنه های دوران


نقاهت شیرینکم از جلوی چشمم کنار نمیرفت و هر چه به روزهای از دست دادن


او نزدیکتر میشدم قلبم بیشترمیگرفت . نمیدانم چرا همیشه  وقایع ، چه از نوع


خوب و چه از نوع بد ،هم زمان باتاریخ واقعه بیشتر تداعی میشود ، وگرنه که


شیرینکم یک لحظه هم از ذهنم دور نمیشود .امّادر آن روزها آنقدر آشفته بودم که


حتی در انجام کارهای  روزمره هم دچار مشکل میشدم .


بالاخره 24 اردی بهشت روز پرواز شیرینکم به بهشت و25 اردیبهشت روز تدفین


فرا رسید و بعد هم گذشت ، مثل همهُ اتفاقهائی که پیش میاید و میگذرد امّا


چگونه گذشت خدا میداند و از او میخواهم که هرگز طعم تلخ این تجربه را هیچ


مادری نچشد .


بگذریم ،در این مدّت مناسبت های مختلفی بود که دلم میخواست در بارهُ آنها


مطالبی در خور شایستهُ این مناسبت هابنویسم ، چه مناسبت های شخصی


و خانوادگی وچه مناسبت های ملّی و اجتماعی .از جمله تولّد برادر زادهُ عزیزم


شمین نازنین که عاشقانه دوستش دارم ودلم برایش خیلی تنگ شده  و تولّد


خواهر زادهُ همسرم سپهر عزیز که اورا نیزخیلی دوست میدارم ، و تولّد مغز بادام ،


نوهُ عزیز و دوست داشتنی ام سامان مامانی ، و در آخرتولّد دختر بزرگم ، شهرزاد


گل، مامان سامان ، که دستم به قلم نرفت از ترس آنکه مبادا بوی غم دلم بر


نوشته هایم سائه افکند که مطمئنا اینگونه میشدو حق مطلب ادا نمیشد و


شرمندگی این بندهُ حقیر افزون میشد ، اکنون جا دارد به همهُ این عزیزان تبریک


بگویم واز صمیم قلبم آرزوی سلامتی وخوشبختی برایشان دارم .


واما مناسبت های ملّی واجتماعی از جمله : روز سیزده به در ، سالگرد


سهراب سپهری ،روز جهانی بهداشت ،روز جهانی صلیب سرخ وهلال احمر،


 بزرگداشت بزرگانی چون :حکیم ابوالقاسم فردوسی ،حکیم عمر خیام ،سعدی


عطار نیشابوری ، ،شیخ بهائی،و ....و روز کارگر وروز معلّم ، در بابت روزهائی مثل


روز بهداشت و صلیب سرخ ، از خداوند توفیق خادمین در این راه را دارم ، در بابت


روزهای بزرگداشت و .. هر چه بگوئیم کم گفتیم ،وارج نهادن به تک تک این بزرگان


جزئی از وظائف ما میباشد .


امّا در بابت روز کارگر ان زحمتکش و روز معلّمان ارجمند :


به تو ای کارگر عزیز و زحمتکش خدا قوّت میگویم و امیدوارم روزی فرا رسد که


بتوانی به هر آنچه حق وحقوق مسلم تو انسان واقعی که نان بازوی خود را میخوری


دست یابی و نانی را که بر سر سفرهُ زن و فرزندانت میبری کفایت آنها را بکند و


بتوانی پاسخگوی تمامی ما یحتاج آنها باشی و علاوه بر عرق خستگی از کار که بر


جبین داری ، عرق شرمندگی  بر آن اضافه نگردد .


و به تو ای معلّم  ،عاشق مام وطن ، به تو نیز خدا قوّت میگویم واز خداوند بزرگ


میخواهم برای تو هم اسبابی فراهم شود تا به هر آنچه در خور شاُن ومقام توست


حاصل گردد وحق و حقوق تو نیز آنقدر کفایت کند که بتوانی در هنگام تدریس فقط و


فقط در فکر آ‌موزش به فرزندان  این مرزو بوم و پرورش آنها برای ساختن فردائی بهتر


برای میهن خود باشند ،نه آنکه در آن هنگام به فکر اجاره خانه و مخارج تحصیلات


فرزندان و احیانا خدائی ناکرده مخارج داروی یکی از افراد بیمار خانواده  و ... واز


همه بدتر فکر اینکه اگر شانسی داشته باشی و دارای ماشینی  باشی ، در هنگام


مسافر کشی یکی از شاگردانت تو را نبیند تمام رشتهُ افکارت پاره میشود و آنوقت


است که تو نه میتوانی رسالتی را که بر مبنای شغلت در نزد تو ودیعه است بجا


آوری و نه میتوانی آن زندگی که شایستهُ تو وخانواده ات است مهیّا سازی .


یاد آور شوم که بنده قصد توهین به مسافر کشان و راننده های زحمتکش را ندارم،


از آن جهت مقام معلّم را از دیگر مشاغل متمایز شمردم که به گفتهُ پیغمبر شغل


معلّم شغل انبیاست .به هر حال هر روز را میتوان به نامی نامید ، ودر آن روز در بارهُ


آن روز داد سخن داد ،امّا با حلوا حلوا دهان شیرین نمی شود .


وبقولی :فکر نون کن که خر بزه آبه.............مگه نه؟


                   امان از دوغ لیلی ، ماستش کم بود و آبش خیلی     

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389 1:8 توسط مادر شیرین |


نوروز ، یادگار آئین زرتشت ، مهر کوروش، جام جمشید ، تیر آرش ،


خون سهراب ، رخش رستم ، عشق بابک ، بزرگترین وبا شکوه ترین


جشن باستانی ایرانیان ، بر تمامی هموطنان مبارک باد .


با آرزوی بهترین ها برای تمامی ایرانیان که در هر جائی از دنیا زندگی


میکنند و قلبشان برای این سرزمین پهناور میطپد .


                                          ای ایرانی


                                   سبز باش و سبز زی ّ


                                   شاد باش و شاد زی


                            هر روزت نوروز      نوروزت پیروز

+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389 22:34 توسط مادر شیرین |


 بـه گذشته، یـعنی زمان کودکی ام که میانـدیـشم،بـا حسرت از آن یـاد


میکنم و گاهی آرزو میکنم ایـکاش هرگز بـزرگ نـمیشدم ویـا ایـکاش...؟؟


چهارشنبه سوری را خوب بیاد میاورم :


از چند روز قبل با بـرادر ودوستان در انـدیشه ملزومات آن بـودیم :


 خریدبـوته ، آجیل مشکل گشا ، تـرقه ، فشفشه و....


شب چهار شنبه سوری که فرا میرسید تمام همسایگان گرد یکدیگر


جمع میشدیم وبـوتـه هایـمان را روی هم میگذاشتیم و آنـها را روشن


میکردیم ،باعشق و محبت ودست افشان و پـا کوبـان از روی آتـشی


که افـروخته بـودیم می پـریـدیم و ایمان داشتیم  که این همه انـرژی و


شادمانی از بـرافروختن آتـش بـود که بـه ما منتقل میشد . 


دخترک همـسایـه بـا چشمانش که بـرق میزداز روی آتـش میپرید


و بـا صدای بـلند میخوانـد:


 زردی من  از تو  ، سرخی تو  از من   و پـسرک همـسایه در


تشویش بـودکه مبادا گوشهُ دامن دخترک بـه آتـش بـگیرد واورابـسوزاند


و دخترک شیرین بـانـگاهش بـه او میفـهماند من مواظب خودم هستم ،


تـو هم مراقب خودت باش....


درحین آتـش بـازی بـا بـه آتـش کشیدن فشفشه ها روشنائی و زیبائی


کوچه افزون وبـا زدن تـرقـه ها هیجان ما بیشتر میشد


بـعد از آتـش بـازی نـوبـت قاشق زنی میشد و پـسرک چادر خواهرش را


سر میکرد وبـا بـدست گرفتن یـک قاشق ویـک کاسه


(واحیانا یک شاخه گل سرخ در زیر چادر)


بـه طرف درب منزل دخترک میرفت و خدا خدا میکرد هنگامیکه قاشق


را برکاسه میزند دخترک در را بـاز کند تـاکاسهُ او را از آجیل و نـقل و


ا (حیانا شاخه گلی )


پـرکند و امان از وقتی که بـرادر دخترک در را بـاز میکرد و پـسرک را


میشناخت،آنـوقت بـودکه بـا یـک سطل آب از او پـذیرائی میشد، و سپس 


درآنـطرف کوچه دخترک فـالگوش میایستاد وبـه حرفهای رهگذران گوش


میکرد و دعامیکردتـا سخنی شیریـن و امیدوار کننده بـشنود تـا بـه


فـال نیک بگیرد.


آخر شب همگی خسته ولی خشنود از اینکه سنت چهار شنبه سوری


را بـا آرامش وبـا شکوه بـرگزار کرده بـودیم بـه خواب خوشی فرو میرفتیم.


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 3:2 توسط مادر شیرین |



     
غروب غربت  دلگیـر جمعه در مـن  بـود


دلم  ز محنـت  پائـیـز ، باغ  سوزن بـود


چراغها همه چون شمعهای کم سویی

که بـر مزار پـر از دود شهر  روشن  بـود


فقیرهر شبه، چون  قـارچ، زیـر بـوتـه نـور

نشسته بود وبه دل گرم شب شمردن بـود


محیـط  زرد حـرم ،  مثل  روز  رستـاخـیـز

ز درد  مـعـصـیـت  خـلق  پـر ز شیـون  بـود


نـهاد زائـر دل خسته  لـب به قـفـل ضریـح

فـضـا  زمینـهُ   بـر خـورد  آه   و  آهن  بـود



بجای  بستن  بر پـای دل ، بر ایـن درگاه

طـناب الـفـت هـر زائـری  بـه گـردن  بـود


نه دسـت سبز امیدی ، نه صبح سرشاری

پـنـاه  گـریـهُ  مـن   گـرمگـاه   دامـن   بـود


بگو  دلـیـل مـن  این  درد را  چه  باید  کرد ؟

چگونه می شود ازغـول جـمعه  ایـمن بـود ؟

                        ( غلام رضا شکوهی )

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388 18:35 توسط مادر شیرین |


سلام شیرین جان


دختر قشنگم خیلی دلم برایت تنگ شده بیشتراز هر زمان دیگر ، به دو


دلیل این دلتنگی افزون شده ، اوّل آنکه : امروز 12 اسفند مرا به یاد


روزی میاندازد که تو برای چندمین بار راهی بیمارستان شدی


(12 اسفند 86 ) با این تفاوت که دفعات قبل بعد از 15 یا 20 روز به خانه


بر میگشتی ولی این بار ماندنت در بیمارستان طولانی شد :


(12 اسفند86 تا 24اردیبهشت 87 ) و  هرگز به خانه بر نگشتی .


دوّمین دلیل اینکه : عید نوروز نزدیک است و این سوّمین عید است که


در خانه ونزد ما نیستی و از بوی عیدهم در خانه خبری نیست ، اوّلین عید


که نبودی در بیمارستان بستری بودی ، و دو عید دیگر را در خانهُ ابدی


و در نزد خدا هستی .


در هر حال امیدوارم روحت شاد باشد واز خوابی که قبل از ترک تو از


دنیای فانی و پیوستن به دنیای باقی دیدم ،ایمان دارم جایگاه خوبی داری،


تو معصوم به دنیا آمدی و معصومانه از دنیا رفتی .


برای مامان مثل همیشه دعا کن ، این روزها بیشتراز همیشه به دعایت


محتاجم .

                 
            همیشه در قلب منی و دوستت دارم  

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 23:24 توسط مادر شیرین |


روزی نادرشاه با سـیـد هـاشـم خار کن که از روحانـیـون بـنام بـود در نجف ملاقات کرد.

نادر خطاب به سـیـد هـاشـم گفـت : شما واقعا هـمّـت کرده ایـد که از دنـیا گذشته ایـد ! ؟

سـیـد هـاشـم با هـمان وقار و آرامـش روحانی مخصوص به خودگفـت  : و بـر عکس

شـمـا گـوئـی هـمـّت کـرده ایـد که از آخـرت بـگـذریـد ! ؟



خداونـد به تـلخک فـرزنـدی داد . سـلطان از او پـرسـیـد فـرزنـدت دخـتـر اسـت یا پـسـر ؟

تـلـخـک : مـگـر از فـقـیـران جـز پـسـر یا دخـتـر به دنـیـا می آیـد ؟

سـلـطان : ای مـردک ! مـگـر از سـلاطـیـن  جـز پـسـر و دخـتـر چـیـز دیـگـری به دنـیـا می آیـد ؟

تـلـخـک : بـلـی ، ظـا لـمـی  ، بـدکـاری ، خـانـه بـرانـدازی !



وقـتـی  اسـکـنـدر به تـخـت سـلـطـنـت مـقـدونـیـه نـشـسـت ، هـر چـه امـلاک و اراضـی

از پـدرش به ارث بـرده بـود بـیـن دوسـتـانـش تـقـسـیـم کرد . از او پـرسـیـدنـد : بـرای

خـودت چـه نـگـاه  خـواهـی داشـت  ؟

اسـکـنـدر در جـواب گـفـت : " امـیـد  "  که بـزرگـتـریـن دارائـی و تـمـلـک انـسـان  اسـت .



از بـهـر روز عـیـد سـلـطـان  مـحـمـود  خـلـعـت هـرکـس  تـعـئـیـن  مـیکـرد ، چـون  به

تـلـخـک رسـیـد ،فـرمـود که پـالانـی بـیـاریـد و به او بـدهـیـد و چـنـان کـردنـد.

چـون خـلـعـت پـوشـیـدنـد تـلـخـک آن پـالان بـر دوش گـرفـت و به مـجـلس سـلـطـان آمـد

و گفت :ای بـزرگـان !عـنـایـت سـلـطـان درحـق بـنـده از ایـنـجـا مـعـلـوم کنـیـد که شـمـا

هـمـه را خـلـعـت از خـزانـه  فـرمـود ولـی جـامهٔ خـاص از تـن خـود بـر کـنـد و بـرمـن پـوشـانـد


+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388 23:43 توسط مادر شیرین |


                باز این که بود گفت: اناالحق



             خـوابـی  و  چـشـم  حـادثـه   بـیـدار  می شود

              هـفـت آسـمـان   بـه دوش  تـو  آوار  می شود

 

            خـواب  زنـانـه ایـست  به  تعـبـیـر  گـل  مکوش

            گـل  در   زمـیـن  تـشـنـهء ما   خار   می شود

 

            بـرخـیـز تا   بـه چـشم   بـیـنی ، چـه دردنـاک

            آئـیـنـه  پـیـش   روی   تـو  دیـوا ر   می شود

 

            دیـگـر   بـه  انــتــظـار   کــدامـیـن   رسـالـتی

            وقـتـی عـصای  مـعـجـزه هـا  مار می شود ؟

 

            باز این که بود گفت "اناالحق " که هر درخت

            در  پـا سـخ   انـا الـحـق  وی  دار  می شود

 

            وحـشـت  نـشستـه به  هـر  بـرگ  ایـن کـتـاب

            تـاریـخ  را  بـبـیـن  کـه چـه   تـکـرار  می شود

 

                                                            محمّدبهمنی(ولادت1322)

+ نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388 1:20 توسط مادر شیرین |



اشکی در گذر گاه تاریخ



از هـمان روزی که دســت حضرت "قـابـیـل"


گـشـت آلـوده به خـون حضرت "هـابـیـل "


از همان روزی که فـرزنـدان  " آدم "


صـدر پـیـغـام آوران حضرت باری تعالی


زهـر تـلـخ دشـمنی در خونـشـان جوشـیـد ،


آدمـیـت مـرد


گر چه آدم زنـده بـود.

*

از هـمان روزی که "یـوسـف " را بـرادرهـا به چـاه  انـداخـتـنـد


از همان روزی که با شـلـاق و خـون دیـوار چـــیــن را سـاخـتـنـد


آدمـیـت مرده بـود


*

بـعـد د نـیـا هـی پـراز آدم شــد و ایـن آســیاب


گـشـت و گـشـت


قـرن هـا از مرگ آدم هـم گـذشــت


ای دریـغ ، آدمـیـت  بـرنـگـشـت


*

قـرن مـا


روزگـار مـرگ انـسـانـیـّت اسـت


سـیـنـه دنـیـا ز خـوبـیـهـا تـهـی اســت


صـحـبـت از آزادگـی ، پـاکـی  ، مـروت  ابـلـهـی اســت


صـحـبـت از مـوسـی و عـیـسـی ومـحـمّـد نـابـجـاســت


قـرن مـوسـی چـمـبـه هـاســت .


*

 مـن که  از پـژمـردن یـک شـاخـه گـل


از نـگـاه سـاکـت یـک کـودک بـیـمـار


از فـغـان یـک قـنـاری در قـفــس


از غـم یـک مـرد ، در زنـجـیـر


حـتی   قـاتـلـی  بـر  دار !


اشـک در چـشـمـان و بـغـضـم  در گـلـوسـت


ونـدریـن ایـام ، زهـرم در پـیـالـه زهـر مـارم در سـبـوســت


مـرگ او را از کـجـا بـاور کـنـم ؟


*

صـحـبـت از پـزمـردن یـک بـرگ نـیـسـت


وای  جـنـگـل را  بـیـابـان  مـیـکـنـنـد


دســت خـون آلـوده را در پـیـش چـشــم خـلـق  پـنـهـان مـیـکـنـنـد


هــیــچ حـیـوانـی بـه حـیـوانـی نـمـیـدارد  روا


آنـچـه  ایـن  نـامـردمـان  بـا جـان  انـسـان مـی کـنـنـد


*

صـحـبـت از پـژمـردن یـک بـرگ نـیـسـت


فـرض کـن مـرگ قـنـاری در قـفـس هـم مـرگ نـیـسـت


فـرض کـن یـک شـاخـه گـل هــم در جـهـان هـرگـز نـرسـت


فـرض کـن جـنـگـل بـیـابـان بـود از روز نـخـسـت


در کـویـری ســوت وکـور


در مـیـان مـردمـی بـا ایـن مـصـیـبـت هـا صـبـور


صـحـبـت از مـرگ مـحـبـت ، مـرگ عـشـق


گـفـتـگـو از مـرگ انـسـانـیـّت اسـت .... 


                                         

                                        فریدون مشیری 


 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388 1:28 توسط مادر شیرین |


بچه که بودم آرزو داشتم هر چه زودتر بزرگ شوم


چرا ؟ هان حالا خدمتتون میگم چرا ؟ آخه


اگه گرسنه ام نبودم،باید به زور غذا میخوردم .!


اگه خوابم نمیامد ، باید به زور میخوابیدم .!


اگه نمیخواستم حمام برم ، باید به زورحمام میرفتم.!


اگه مریض میشدم ،باید به زور شربت تلخ میخوردم.!


اگه میخواستم حرف بزنم،باید به زور ساکت میشدم .!


اگه از کسی خوشم نمیام ،باید به زور سلام میکردم.!


اگه میخواستم برف بازی کنم،باید به زور میامدم خونه


زیر کرسی تا سرما نخورم!


اگه میخواستم توفصل تابستون تو کوچه گرگم به هوا


بازی کنم ،باید به زور میامدم خونه تا گرما زده نشم.!


وخلاصه ، اگه واگه های دیگه و ..زور و زور و زور .!؟

 

فکر میکنم تا اینجا کم و بیش هممون با این مسئله روبرو بودیم.؟


همیشه دعا میکردم ایکاش زودتر بزرگ شوم تا از بزرگترها زور نشنوم.


احتیاجی به دعای من نبود،چرا که خیلی زودتر از آنکه فکر میکردم بزرگ شدم.


اما حالا که بزرگ شدم ......


خدای من ایکاش هنوز بچه بودم و از بزرگترها زور میشنیدم ..


نه حالا که بزرگ شدم واز ....... زور میشنوم.


و ایکاش وقتی بچّه بودم می فهمیدم همّهً اون به پندار من، زورگوئی ها


به نفع من بود وبجای اینکه دعا میکردم ،زودتر بزرگ شم ،دعا میکردم


ایکاش وقتی بزرگ شدم در دنیائی زندگی کنم که نه زور بگم !!


و نه زور بشنوم .؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!


 شما چی فکر میکنید ؟من که فکر میکنم آنوقت میشد بگی:


آخ جون آزادی یعنی همین.... وزمین خدا را هم مثل بهشتش


قشنگ میکردیم؟؟ولی امان از دست انسانهای !!؟ خدا نشناس


که تمام عمرشونو درس خدا شناسی به آدم ها میدهند !!!


مگه نه ؟


 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 22:52 توسط مادر شیرین |


ّ    

       یک سوزن به خودت بزن یک جوالدوز به دیگری


اغلب ما زنان همیشه با این مقوله در گیر بودیم که چرا مردان به دنبال گرفتن زن دوم


وگاهی سوم و.... هستند، و طبق معمولَ وعادت دیرینه که اغلب انسانها بدنبال مقصر میگردند،


تقصیر را به گردن مردان میاندازیم وهیچوقت به خودمان نگفتیم  این آقایان که نمیروند ازکرات


دیگرزن بگیرند ، یا نمیروند به کارخانه آدم سازی سفارش زن بدهند ، از بین خودمان یکی را


انتخاب میکنند .بعد هم به آنها وصلهً خیانت میچسبانیم ، در حالی که اگر منطقی وعادلانه


فکر کنیم ما خانمها هستیم که به حریم یکدیگر تجاوز میکنیم وخائن واقعی خود ما هستیم


لطفا جوش نیاورید ،ترش نکنید ، احیانا ناسزا هم نگوئید ،فقط دقت کنید


اگر تمامی خانمها وقتی متوجه میشوند مردی دارای همسر و فرزند هست ،از اوکناره گیری


 کنند ، فکر نکنم دیگر مردان بتوانند زنی را به زور به همسری ویا دوستی بر گزینند


مشکل بزرگتر از آنجا شروع میشود که اغلب خانم ها وقتی متوجه میشوند که مردی صاحب


همسرهست ، تازه با انواع شگردهای شیطانی در صدد دورکردن او از خانه و خانواده اش    


بر میایند و سعی بر آن دارند که وانمود کنند که از تمامی معایب احتمالی که مرد از همسر اوّل


 میگیرد بری هستند تا بهتر وسریعتردر دل مرد جا باز کنند و لحظه ای نمی اندیشیند که این آقا


چرا با وجود این همه معائب که ازهمسرش میگیرد  با او زندگی میکند.


ایکاش میشد  تا به خلوت آنها با زن اولشان راه مییافتید ) و وقتی هم از آنها بپرسی که چرا به


این زندگی به اصطلاح مرگبار ادامه میدهی پاسخ میدهند : چاره نداریم.. وبچه و آبرو و هزار 


ادّله سست وبی پایه واساس را بیان میکنند وگوئی این کار آنها به بچه وآبرو وهیچ چیز  وهیچ


کس دیگرلطمه وارد نمیکند.      


  جای تاسف بیشتر آنجاست که خانم  برای محکم کردن این پیوند نا مبارک دست به حیلهً بعدی


میزند تا از آن مرد!! بچه دارهم شود بدون در نظر گرفتن اینکه قبلا به یک عده ( زن و احیانا


فرزندان سابق آن مرد وحتی خود آن خانم وآقا) خیانت صورت گرفته ،دیگربا به وسط  کشاندن


پای موجود بیگناه ومیهمان نا خوانده ، مرتکب جنایت  نشود.


موضوع زمانی جالب تر میشود که حالا پای زن سوم وسط بیاید ، زن دوم فراموش میکند که


خودچه آتشی سوزانده و میخواهد داد خواهی کند که چرا به حریم وی تجاوز شده است


نه خانم جان ، لطف کنید شما کاخ آرزوهایتان را روی ویرانهً دیگران نسازید ، از دست مردان


هم ننالید و به آنها خرده مگیرید، چرا که آنها بدشان نمیاید که از


هر باغی گلی بچینند وبروند و یادتان باشد که :



                                     از ماست که بر ماست  

                                         و                                      

   

        هر که آن کند که نباید          آن  بـیـنـد که  نـشایـد   


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388 23:20 توسط مادر شیرین |


تغاری بشکند ماستی  بریزد              جهان گردد به کام کاسه لیسان


در منزل دوستی بودم وتوفیق اجباری نصیبم شد و همراه آنها فوتبال پرسپولیس و استقلال را میدیدم ،

به آنها گفتم چطوری میتوانید به یک بازی از پیش تعئین شده نگاه کنید، طبق معمول مساوی میشوند.

میهمان دیگری گفت :نه این بار قرار است بازی یک برنده داشته باشه ، گفتم خوب این در اصل قضییه

که تفاوتی ندارد،باز میشود همان حرف من(از پیش تعیین شده ) به شکل دیگر،پس حال فهمیدم چرا

تماشاچی هم کم اومده، حالا باید ببینیم کدام تیم باید ببرد ؟

دوستم گفت ول کنید بابا بگذارید ببینیم ، چکار کنیم ،کاره دیگری نداریم ، کاچی بهتراز هیچی که هست ،

گفتم هان ... فهمیدم ..دست چو نمیرسد به بی بی       دریاب کنیز مطبخی را

تا زمانی که یک ، یک (مساوی )بودند برایم عادی بود ، وقتی گل دوم را پرسپولیس زد ، منتظر

گل دوم حریف شدم ، ولی زمان میگذشت و از گل دوم خبری نبود ...!!!؟؟؟

وقتی داور سوت پایان را زد تازه دو ریالی ام افتاد...ومتوجه شدم اطلاعات میهمان دوستم بیشتربوده

وخوب باید اینطور میبود ، زیرا ایشان 1- فوتبال دوست هستند 2-یک سری مطالب از قبل در روزنامه

خوانده بودند وبا اطلاعاتی که داشتند اظهار نظر میکردند.

ولی.... وقتی شنیدم که یک عده به اصطلاح هوا خواه تیم برنده دست به شادی زدند ، دیگر برایم مسلم

شد که چرانباید این بار بازی مساوی تمام میشد وباید در این برهه از زمان  یک تیم برنده میشد .

تا مثلا شادی را به خیابان بیاورند...!!؟؟  اما نه اینجا دیگر علامت تعجب وسوالی جائز نیست .

خوب حالا این تیم برنده باید کدام تیم می بود ؟ پیدا کنید پرتقال فروش را ؟

آفرین خوب حدس زدید..البته معما چو حل شد آسان شود.

باشه ...شادیتان مبارک ..تقصیر ندارید آدم ناشی سرنا را از سر گشادش مینوازد.

وشما آقای   گل  از قدیم گفتند :

                                                

     « آبی که آبرو برد ، در گلو مریز »

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 20:46 توسط مادر شیرین |


    شتر در خواب یبند پنبه دانه       گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه


        یا به روایتی


                       آدم گرسنه خواب نون سنگک میبینه



با خودم داشتم ذوق میکردم ...، خیلی خوبه یارانه ها رامیدن به خودمون ، اینطوری بهتره ،


هر کسی بهتر میدونه کدوم مشکلش در الویت هست


حالا باید برنامه ریزی کنم و ببینم بعد از دریافت یارانه و سهم پول نفت و سهام عدالت 


چکارهایی میتونم بکنم....؟؟؟!!!


بهترین کار اینه که خونه بخرم ، از مستاجری هم راحت میشم !!! .....اما.. نـه .. نمیشه.


هان فهمیدم ماشین میخرم ...!!.اما نه... بازم نمیشه . تازه با این وضع بنزین ..؟


پس یک کار دیگه میکنم ..؟ همشو میذارم رو پول ودیعهً خونه ، تا کمتر اجاره بدم


این دیگه میشه.......!!!


ای بابا اینم نمیشه ..! قبلا فکر میکردم نمیشه ماله سوسن خدا بیامرزه


پس چه .... کنم ؟؟؟


ناگهان صدائی از غیب اومد ..ا...و...ه... بازم  تـوهـم  ..!!! ؟؟؟ دست بـردار..


یادم اومد که شنیده بودم ملا نصرالدین یک کاسه ماست برده بود لب دریا وقاشق قاشق

 

میریخت تو دریا ،ازش پرسیدند چکار میکنی ملا ؟ گفت دارم دوغ درست میکنم . بهش


گقتند آخه دیوونه با یک کاسه ماست و اینهمه آب مگه میشه دوغ درست کرد ؟


ملا: نه نمیشه ، ولی میدونی اگه میشد ، چه دوغی میشد....!!!!!


ولش کن این حرفها واسه کسی ......نمیشه.....مگه نه ؟


بزار برم کشکمو بسابم، اینو دیگه مطمئنم که میشه !؟  


+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 1:11 توسط مادر شیرین |


             

  اگر دانی که نان دادن ثواب است          تو خود میخور که بغدادت خراب است

 


چندروزی هست که زلزله ها ئیتی فکرم رامشغول کرده ،وبالاًخره به این نتیجه رسیدم ، ما که

همیشه درکارهای انـسـا نـدوسـتـانـه پـیـشـقـدم بودـیم چـقـدر خوبه که یک دوره از  پول نفت

راکه سرسفره مان مـیـفـرسـتـنـد،همگی اعلام کنیم که آنـرا را به زلزله زده های هائیتی بدهند؟

 والله....چی میشه مگه ؟

 اگر تو کشور ما زلزله میشد مگه همین توقع را از کشورهای دیگه نداشتیم ..؟

تازه ما به غیر ازنـفـث ،ذخائـر ملی و معادن و.......از هـمه مهمتر دولـتـمـنـدان


      دلـــــــســـــــــــــــــوز


وحامی مستضعفین داریم که آنها ندارن ....!!! تازه شم دلشون بسوزه آنچه خوبان همه دارند


 ما...؟؟؟ چی .........؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچی................


نگـیـد دچاره توهم شدم از بس تو گوشمون خوندند داره باورم میشه ..از قدیم گفتند که: دروغ


هر چه بزرگتر قابل باور تر..... !!!!؟؟؟؟  ای بابا از فکر زلزله زده ها غافل شدم...

پس بزن بریم به کمک هائیتی ها وتنها تنها نخوریم ...!!!؟؟؟ تنها خوری خوب نیست .....

چی .....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟برکتش میره...........کجا.........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

بازم فکر کنم کشکمو بسابم بهتره...... مگه نه ...؟  

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 12:43 توسط مادر شیرین |




تجربه های تلخ و شیرین



 اشخاص عادی با تجربه اوّلین شکست ، دست از تلاش بر می دارند .به همین دلیل است


که در زندگی با انبوه اشخاص عادی وتنها با یک( ادیسون ) روبرو هستیم .

                                                                     ( ناپلئون هیل )

در مطالب قبل تاً کیـد کرده بودم که در باره خیلی چیـزها با شما حرف خواهم زد ..


از جمله از دستا وردها و تجاربی که در طی سالیان عمرم آموخته ام .قصد نصیحت


 کردن نـدارم ، آنـقـدرها هم جسارت نـدارم که اینگونه بیندیشم ، امّا بـقـول فرانکلین :


     «تجربـه مـدرسه ایـست که محصلین خود را با قیمتی گران بار میاورد»


  ویا میگوید:


    « تجربه ،معلم سخت گیری است که اوّل امتحان میکنـد و بـعـد درس مـیـدهـد »


  اگر توهـیـن به خودم ودیگران تـلـقــی نـشـود یک مثـل امریکائی میگویـد:


      « نا دان از تجربه خود فـرا میگیـرد ودانا از تجربهً نا دان »


   وقـتـی دست به دعا میشویـم و طلـب آرزوئی را داریـم ، این رابـدانــیـم که برای بـرآورده


 شدن آن باید بـهای آن را هم بـپـردازیـم پـس ابـتـدا به این بـیـنـدیـشـیـم که برای تـحقـق


و دست یافـتـن بـه این  آرزو حاضرهستـیـم به چه انـدازه بهای آن را بـپـردازیـم وآیا اصلاً


میخواهـیـم بهائی بـدهـیـم ؟


هـرگزاشتـبـاه نـکنـیـد (برای آنـچه از پـیـش تـعـیـن شده باشد نباید جیزی از دست بـدهـیـم


  که الـبـتـه گمان من این است که بـهای آن هم از قـبـل پرداخـتـه شده است وما بی خبـریـم )


بهتر  بگویم« از اوّل قـرار این بوده  که بی خـبـر از زنـدگی ماقـبـل خود بـدنیا بـیائـیم »


   این را آموختم که خداوند هم با انسان معا مله  میـکنـد


 ( مگر نه اینکه خداونـد از نـفـس خود بـر انـسان د میـد ) وباید بدانیم که در کنار  صفـات


  رحمان و رحیم  بودنـش ، قـهار ، مکا ر و جـبـار  هم هـسـت .


  پـس باید بـیـاموزیم :


   « بـرای بـدست آوردن هر چـیـزی باید چـیـز دیگری از دست بـدهـیـم »


  البته خیلی از اوقات در این تفکر غرق شدم که ، وقتی موقعییتی را از کسی میگیرد و او را


در شرائط جدید  قرار میدهد با موقعییت  گذشته چه میکند ؟ ما که بر این باوریم که


« او بی نیاز از هر نیازی است »


 فقط توانستم به این نتیجه برسم که با توجه به رحمان و ررحیم بودنش ، فقط میشود که


 آن را به دیگری بدهـد ، ودر نتیجه اینکه دیدیم و شنیدیم همیشه خداوند همه چی را یکجا  به 


کسی نمیدهـد وتا دنیا بوده همین بوده است . پس بر این باشیم تا از داشته ها مان

 

شاکر باشیم و آن را حفظ کنیم چرا که عرض کردم قبلا بهای آن را پرداختیم وبرای نداشته ها


مان دست به دعا باشیم با این جملهً زیبا و پر محتوی :


       « خداوندا  مرا  آن  ده  که  مرا  آن  به »

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388 13:29 توسط مادر شیرین |


اامروزهم دلم برات تنگه شیرینکم ،عسلم


هنوزم تو خونه دنبالت میگردم...!!؟؟


صدات میکنم : پاشو خانمی .پاشو گلم..


مامان می خوام صبحانه بخورم...


پاشو ..تنهایی نمی چسبه....و...


اما دریغا و حسرتا ......


و ناگهان چقدر زود ، دیر میشود..!!؟؟


وآنوقت است که  دوباره  و دوباره...


به این ترانه ، با این مضمون گوش میدم :

 

خوابـیـدی ، بـد ون لالائی  و قـصّه !!؟؟

 

بگیـر آسوده بـخواب،  بی درد  وغصّه

 

دیگه  کابـوس  زمستـون   نـمی بـیـنـی

 

تـوی خـواب گـلـهای حسرت نمی چیـنی

 

د یـگه خورشیـد چهرت و نـمـیسـو زونه

 

جای  سیلی های با د  رو ش  نمی مونه

 

دیگه   بـیـدار  نـمـیـشـی   با  نگـرونی

 

یا با تـردیـد که بـری  یا  که  بـمـونی ؟

 

رفـتـی  و آ د مـکـها را جا   گـذاشـتی

 

قـانـون  جـنـگـل  و  زیـر پا  گـذاشــتـی

 

ایـنـجـا قـهـرن سـیـنـه هـا  با مـهـربونی

 

تـو ، تو جـنـگـل نـمـیـتـونـسـتی بـمـونی

 

دلـتـوبردی با خود یه جای دیگه

 

اونجا که خدا برات لالائی میگه


میدونم می بینمت یه روز دوباره

                                                                               

تـوی  دنـیائی  که آدمک نـداره

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 15:3 توسط مادر شیرین |


                       << زند گی  >> هد یه خداوند به شماست و

            << شیوه زندگی شما>>  هدیه شما به خداونداست.

        زند گی زیباست ای  زیبا   پسند          زند ه  اند یشان به  زیبا یی رسند


         شاید زندگی آن جشنی نباشد که ما آرزو یش را داشتیم ، اما حال که

       به آن دعوت شده ایم بگذار تا میتوانیم زیبا برقصیم      ( شکسپیر )


      بار زندگی ، بار مقد سی است .به آن بنگر ، آن را با شکوه حمل کن ،

      باغم و رنج از جا  در مرو ، پیوسته به پیش برو تا به هدف برسی 

                                                                        (فرانس آن کمپیل )     

         چنان انسان باش و چنان زندگی کن که هر کس انسانی چون تو باشد

       وهمچون تو زندگی کند ،این زمین به بهشت خدا ماند .  

                                                                                  (فیتیپس بروکز )

  

    زند گی حتی با عشق گمشده شیرین تر از زند گی بی عشق است

                                                                   ( تاگور )

         ماموریت شما در زند گی ، بی مشکل زیستن نیست ، بلکه 

        با انگیز ه زیستن است.              ( آندره میتوس )


         زندگی با مرگ از بین نمی رود ، زند گی د قیقه به دقیقه ، روز به روز

          باهزارها طریق غفلت و بی توجهی از بین میرود         ( وینسنت بنت)  

 

         یک روز زند گی به روشن بینی بهتر از صد سال در تاریکی است

                                                                           (بودا)                                                                                                                               

           زندگی بدون عشق ، همچون سال بدون بهار هست           (مثل سوئد)


           برای زندگی فکر کنید ، اما غصه نخورید           (دیل کارنگی )  

       

         اغلب مردم نمیدانند در زندکی چه میخواهند ، ولی بدتر از آن این

         که بسیاری می دانند چه میخواهند ولی هیچ کوشش و تلاشی یرای

         بدست آوردن آن نمیکنند

                                                                                       (آنتونی رابینز )


           یک روز روشن است و روز دیگر تاریک ، از روزهای روشن           

         آنقدر نور بگیریم که در روزهای تاریک روشن باشیم

                                                                                             (حجازی )

         

        هنگامی که خزان زندگی من فرا رسید می خواهم مثل درختان باروری       

          باشم که با یک تکان میوه های لذیذ چون باران از آن میریزد

                                                                                             ( بتهون)


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 0:14 توسط مادر شیرین |




   درست شب همان روزی (25دی) که با دلی پر درد و قـلبی آکنده از


انـدوه بـد رگا ه خداوند الـتـما س واسـتغـا ثه کردم ...و از او خواستم قهر


خودرا نا دیده بگیرد و از آنچه در این سرزمین میگذرد با دیده اغماض بنگرد.


ندای، قلبم راشنید و  باران بارید..!


باران بارید و مزار دختران وپسران ... و شیرینک مرابا اشک خود خیـس کرد


و مرحمی بردل زخم خورده مان گذاشت.


به خداوند قسم که همان لحظه که قـلم بدست گرفتم و نوشتم ، منتظر


باران بودم ، سا بـقه دعا برای بارش باران و حتی برای قطع باران را داشتم


{ روز 25 اردیبهشت 87 یعنی همان روز سخت و هولناک (مراسم تدفین


جگر گوشه ام ) باران شدیدی میبارید (شاهدان واقفند ) و من سپاسگزار


درگاه خداوند بودم که آسمانش را به یا ری اشکهای من درد مند راهی


کرده بود ...اما وقتی به یا دم آمد که ما داریم میرویم که فرزند د لـبـنـد م


را به خا ک بـسـپا رم و این خا ک اکنون خیس است ،از خدا خواستم


زما نی که به بهشت زهرا می رسیم باران بند آمده باشد.(شاهدانواقفند)


با وجود آنکه شدت بارش باران به حدی بود که گویی شیر آب از آسمان


با ز شده و بر زمین ریزش مینماید و شبیه به باریدن باران نبود ،وقتی


رسید یم نه  تنها باران بند آمد بلکه گویی اصلا باران نیامده بود و زمین


خود را آماده کرده بود تا اما نـت مرا در بر بگیرد...!!! ؟؟و این بار هم مورد


اجابت قرار گرفت }


بگذریم ، دعای روز جمعه 25 دی هم مستجاب شد و باران آمد ( تقارن 25


دی و 25  اردیبهست....!!!؟؟ شگفتا که بعضی اوقات چه بنده های


نا شکری میشویم وفراموش میکنیم که فرموده بخواه و من اجابت میکنم...


و براستی که مهربانی و قابل ستایش...


دوست عزیزی که خود را با نام :سمت سرخ سیب معرفی کرده بودی در


نظر خواهی خود بعد ازمشاهده متن ببار ای ابرکم ،


نوشته بودی : دلتنگ شدی و دوست داشتی در زیر باران غسل میکردی


تا پاک شوی..!!؟؟  دوست من نمیدانم در لحظه ایکه شب هنگام باران


میبارید کجا بودی ؟ و آیا باران را دیدی یا نه ؟ اما من امیدوارم  دیده باشی


و دلتنگی ات بر طرف شده باشد ...


آری  باران زیادی نبارید .. اما...!! بارید...!!.شا ید در جای دیگری از این


سرزمین کودکا نی با کفش های پاره دعا میکردند باران نبارد تا پاهایشان


خیس نشود...؟؟!! و حتما که دعاهای این معصومین به درگاه خداوند


مستجاب تر از من بنده خاطی  قرار می گیرد


 اما همه ما باید ایمان بیا وریم که خداوند مهربان است ، قادر و تواناست و


همیشه و در همه حا ل ما را از موهبت های خود بی بهره نمی گذارد و


حالا با ید همگی دست به دعا بر داریم واز خداوند متعال بخواهیم که قهر


و غضـبـش را از این سرزمین دور نما ید و همه ما بندگا ن سـیـه رو وخطا


کار را مورد عفو خود قرار دهـد وتمامی نعمات و برکات خود را در این


سرزمین پهنا ور :


شیر زنان و دلاور مردان                 



  بـگستراند و چشم بد را از این آب و خاک به دور دارد و به دشمنانش


چشم بصیرت و دل روشن عطا  نماید تا همچنان این :                      

                                                                              

مـرز و بـوم            


در اقتدار و ملتش سر بلندو           


برقرار                 


                                   

                                 بماند

       

     پا یـنـد ه  ا یرا ن  جا ویـد ملت  ا یرا ن

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 13:53 توسط مادر شیرین |




در اتا قم از پشت پنجره به آسمان مینگرم :


چه آفتابی...!!


آفتاب را نیز دوست دارم ،اما خد ای من امروز 25 دیماه است ،


چرا باران نمی بارد ؟!!


چرا از برف نیز خبری نیست ؟!! ...


آه خد ای من..... بر سرمان چه آمده است؟!!!.


ببار ای باران... ای رحمت الهی ...


ببار ای باران... ای موهبت پروردگار...


ببار ای باران... چرا نشانی از تو نیست ؟!!!


بغض پنهانت را بگشا....


بی گمان نباریدی چرا که دوست داری هنگام بارش


بر روی کوه و دشت و چمن و سبزه زار بباری ... اما ...


اما اگر این بار بباری وسعت مهربانی اشکت بر مزار دختران و پسران


بی گناهمان میبارد.و انگار هیچوقت دوست نداشتی که اینچنین بباری...


و ای برف ..تو نیز دوست داری هنگام بارش بر کوه و دشت و جنگل بباری...


تامانند عروسان سفید پوش بدرخشندو بر زیبایی آنان بیفزایی.


اما ای باران ببار ..


بر وسعت بیکران این سرزمین پهناور ببار


اشکهایت را بر مزار فرزندان  ایران زمین بریز...


برفراز این سرزمین سبز



آری بر مزار عزیزانمان ببار وبا مادران دلسوخته و پدران دلشکسته  همدلی



و همنوازی کن چرا که دیگر اشک چشمانشان دارد می خشکد و این مزارها


تا دنیا دنیاست به اشک نیاز دارند.

و ای برف .. تو نیز ببار و مزار شان را سفید پوش کن تا مرحمی باشد بر دل


پدران و مادران و التیامی باشد بر دل پر حسرتشان که نو عروسانشان  را


در لباس سفید ندیدند



    پس ببار و ببار و ببار ..و تا دنیا دنیاست همچنان ببار

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388 13:12 توسط مادر شیرین |


درود و باز هم درود....و   سلامی  دیگر


سلامی   چو بوی خوش آشنایی


سلامی که در واقع جواب سلام  شما عزیزانی است که دلنوشته هایم


را دیدید و خواندید .


حسی دارم که به قلم آوردنش بسی مشکل است واز توان من ناتوان خارج ...



 حس بدی نیست ، اصلا هم  حس بدی نیست ... بسیار هم زیبا و دوست


داشتنی است.
این قلم شکسته من است که قاصر است از نوشتن .
بقولی:


حافظ زچشمان قشنگ تو غزل ساخت    هرکس که تو را دیدبه چشمان تو دل باخت



نقاش غزل تا که به چشمان تو پرداخت    دیـــوانه شداز طـــرز نگا هت  قلم  انداخت



باز هم میگویم خیلی خوشحال و سپاسگزارم که دلنوشته هایم را خواندید و نظرات


خود را برایم نوشتید .در همین اندک زمان دلبستگی وصف ناپذیری پیدا کردم و


 همگی تان را با همهً وجودم حس میکنم .


در مورد ادامه نوشتن در باره (شیرین) نمیدانم چرا دستانم می لرزد .خیلی حرف


برای گفتن دارم که باید با شما در میان بگذارم ،ولی ...ولی حالا نه ..!!


شاید وقتی دیگر..حتما وقتی دیگر ..

بقول شکسپیر :


اگر تمام شب برای از دست دادن خورشید گریه کنی لحظات دیدن ستاره ها را  هم


از دست خواهی داد.



وحالا با از دست دادن خورشید زندگی ام 
شیرین ، نمیخواهم از وجود شما


 ستاره های درخشان بی بهره بمانم چرا که ایمان دارم  بقولی :


زندگی درک همین امروز است ، ظرف امروز پر از بودن توست .. شاید این خنده که


امروز دریغش کردیم ، آخرین فرصت همراهی ماست.



پس اگر عمری باشد از شیرینکم مینویسم ، از خیلی چیز های دیگر هم خواهم


نوشت ،سخن بسیار است از گفتنی ها و نگفتنی ها..ازقصه های خوب و بد.. از


 وفا داری ها و بی وفایی ها،از کامیابی ها و نا کامی ها .. از


شادی ها و غم ها .. و از عشق و تنفر واز همه تجربه های تلخ و شیرین و از همه


آموختن ها و سوختن ها ..واز هر آنچه که موها یم را زود تراز وقتش سپیدکرد


ونگاهم را افسرده وبی جان کرد و با قلبم چنان کرد که به آسانی اشکم


 را در میاورد. از هر آنچه که دیدم و شنیدم ..میباید میگفتم و نگفتم ..


نباید میگفتم و گفتم ..از همه آنها خواهم نوشت...باز هم با شما خواهم بود،


دوستتان دارم و تا فرصتی دیگر دستان پر مهرتان را می فشارم و قلب شکسته ام


را به شما میسپارم و امیدوارم همدلی و همراهیتان التیامی بر زخمهای دلم باشد.

 
و باز بقو لی :


«به قلبم یاد ندادم که نشکند ، اما یادش دادم اگر شکست لبه تیزش قلب کسی


را زخمی نکند
»



 شاد با ش و شاد زی ..  
     

خدا بیامرزد مهستی را در شعری میخواند :


                        بنویس هر چه دلت خواست  بنویس  ..


اگه خواستی بنویسی منو یک بار دیگه   با محبتی که داری به من شوریده دل   


                       من و یک دریا دل شکسته قایق بنویس .... 



روح تمامی رفتگان شاد...


منتظر نظرات شما دوستان هستم....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 16:41 توسط مادر شیرین |



امروز بعد از سالها انتظار بالاخره به کمک  یک دوست که تا همیشه و همیشه از او


سپاسگزارم ، توانستم بیاموزم چگونه با دنیای بزرگتراز دنیای خودم ارتباط برقرار کنم .


نمیدا نم چرا فکر میکردم دنیا بسنده شده به همین تعداد افراد دورو بر من ..؟ !!


چرا پنجره را باز نکنم ..؟ چرا به دور دست نگاه نکنم .؟


     به قول فروغ نازنین  :


یک پنجره برای دیدن ...یک پنجره برای شنیدن...


وباز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ


یک پنجره که دست کوچک تنهائی را


از بخشش عطر ستاره های کریم سرشار میکند


ومیشود از آنجا خورشید را به غربت گلهای شمعدانی میهمان کرد


           یک پنجره برای من کافیست....


آیا دوباره من از پله ها ی کنجکاوی خود بالا خواهم رفت تا به


خدای خوب ، که در پشت بام قدم میزند سلام بگویم ..؟

 

واکنون ...  سلام ... سلام ...و صد سلام و ... صد درود


حسی عجیب اما زیبا دارم...!!


ایمان دارم خیلی ها صدای مرا شنیدند... پژواک جواب سلام ها را با همهً وجودو میشنوم....


  من یک مادرم...


یک مادر که میخواهم از یکی از فرزندانم حرف بزنم.


از عزیزترین وشیرین ترینشان...


از  ( شیرین ) که به واقع شیرین بود همچون عسل...


آری بود... ودیگر در میان ما نیست...ومیدانم همانطور که در خواب دیدم نزد فرشتگان است .


نه نگوئید که چون دیگر در جمع ما نیست ، شیرین شده ، به خداوند که او از هر شهد و عسلی


شیرین تر بود و هرگز دلت را نمیزد..!!

 

در بعداز ظهر روز اوّل آبان 1362 در بیمارستان رسالت توسط دکتر مستقیم بدنیا آمد.


سوّمین فرزند خانواده بود .در بدو تولدش متوجه بیماری او نشدیم ، دکترهای بیمارستان هم


،فکرمیکنم بنا به ملاحظاتی چیزی نگفتند ،چرا که بر روی مچ بندش نوشته بودند  سالم..!!؟؟

 

حدود دو ماه داشت که بعد از دیدن یک برنامه تلویزیونی در ارتباط با اینگونه بچّه ها به شک


افتادم و برای اطمینان خاطر به توصیه دکتر جامه دّر آزمایشات معمول را انجام دادیم وبعد از


سپری شدن روز های سخت انتظاار بالا خره جواب آزمایش راگرفتیم:


   سندرم دان  یا همان  مونگولیسم...


وای که چقـدر از این وازه  {مونگول } دلم پر است ....!!!؟؟؟


چرا که وقتی اینگونه بچّه ها تمامی  مهربانی وصفا و معرفت و معصومیّت  شان را با همه ً


وجودشان در طبق اخلاص میگذارند وبدون هیچ چشم داشت وتنگ نظری مانند آفتاب درخشان


همه جا را منور میسازند  دلم را به درد میاورند معدود افرادی که توفیق شناخت این موجودات


آسمانی را ندارند و در سریال های تلویزیونی وفیلم های سینمائی  آدمهای لومپن را مونگول


خطاب میکنند ویا به کسانی که زبان نفهم هستند میگویند مگر مونگولی ؟


            وقتی از رسانه های عمومی میشنوی ، از مردم کوچه و بازار دیگر توقعی نیست

                    

 به قول معروف :  ( تو حدیث مفصل بخوان از این مجمل )

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388 17:9 توسط مادر شیرین |