امروز بعد از سالها انتظار بالاخره به کمک  یک دوست که تا همیشه و همیشه از او


سپاسگزارم ، توانستم بیاموزم چگونه با دنیای بزرگتراز دنیای خودم ارتباط برقرار کنم .


نمیدا نم چرا فکر میکردم دنیا بسنده شده به همین تعداد افراد دورو بر من ..؟ !!


چرا پنجره را باز نکنم ..؟ چرا به دور دست نگاه نکنم .؟


     به قول فروغ نازنین  :


یک پنجره برای دیدن ...یک پنجره برای شنیدن...


وباز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ


یک پنجره که دست کوچک تنهائی را


از بخشش عطر ستاره های کریم سرشار میکند


ومیشود از آنجا خورشید را به غربت گلهای شمعدانی میهمان کرد


           یک پنجره برای من کافیست....


آیا دوباره من از پله ها ی کنجکاوی خود بالا خواهم رفت تا به


خدای خوب ، که در پشت بام قدم میزند سلام بگویم ..؟

 

واکنون ...  سلام ... سلام ...و صد سلام و ... صد درود


حسی عجیب اما زیبا دارم...!!


ایمان دارم خیلی ها صدای مرا شنیدند... پژواک جواب سلام ها را با همهً وجودو میشنوم....


  من یک مادرم...


یک مادر که میخواهم از یکی از فرزندانم حرف بزنم.


از عزیزترین وشیرین ترینشان...


از  ( شیرین ) که به واقع شیرین بود همچون عسل...


آری بود... ودیگر در میان ما نیست...ومیدانم همانطور که در خواب دیدم نزد فرشتگان است .


نه نگوئید که چون دیگر در جمع ما نیست ، شیرین شده ، به خداوند که او از هر شهد و عسلی


شیرین تر بود و هرگز دلت را نمیزد..!!

 

در بعداز ظهر روز اوّل آبان 1362 در بیمارستان رسالت توسط دکتر مستقیم بدنیا آمد.


سوّمین فرزند خانواده بود .در بدو تولدش متوجه بیماری او نشدیم ، دکترهای بیمارستان هم


،فکرمیکنم بنا به ملاحظاتی چیزی نگفتند ،چرا که بر روی مچ بندش نوشته بودند  سالم..!!؟؟

 

حدود دو ماه داشت که بعد از دیدن یک برنامه تلویزیونی در ارتباط با اینگونه بچّه ها به شک


افتادم و برای اطمینان خاطر به توصیه دکتر جامه دّر آزمایشات معمول را انجام دادیم وبعد از


سپری شدن روز های سخت انتظاار بالا خره جواب آزمایش راگرفتیم:


   سندرم دان  یا همان  مونگولیسم...


وای که چقـدر از این وازه  {مونگول } دلم پر است ....!!!؟؟؟


چرا که وقتی اینگونه بچّه ها تمامی  مهربانی وصفا و معرفت و معصومیّت  شان را با همه ً


وجودشان در طبق اخلاص میگذارند وبدون هیچ چشم داشت وتنگ نظری مانند آفتاب درخشان


همه جا را منور میسازند  دلم را به درد میاورند معدود افرادی که توفیق شناخت این موجودات


آسمانی را ندارند و در سریال های تلویزیونی وفیلم های سینمائی  آدمهای لومپن را مونگول


خطاب میکنند ویا به کسانی که زبان نفهم هستند میگویند مگر مونگولی ؟


            وقتی از رسانه های عمومی میشنوی ، از مردم کوچه و بازار دیگر توقعی نیست

                    

 به قول معروف :  ( تو حدیث مفصل بخوان از این مجمل )