زورگوئی بزرگترها
بچه که بودم آرزو داشتم هر چه زودتر بزرگ شوم
چرا ؟ هان حالا خدمتتون میگم چرا ؟ آخه
اگه گرسنه ام نبودم،باید به زور غذا میخوردم .!
اگه خوابم نمیامد ، باید به زور میخوابیدم .!
اگه نمیخواستم حمام برم ، باید به زورحمام میرفتم.!
اگه مریض میشدم ،باید به زور شربت تلخ میخوردم.!
اگه میخواستم حرف بزنم،باید به زور ساکت میشدم .!
اگه از کسی خوشم نمیام ،باید به زور سلام میکردم.!
اگه میخواستم برف بازی کنم،باید به زور میامدم خونه
زیر کرسی تا سرما نخورم!
اگه میخواستم توفصل تابستون تو کوچه گرگم به هوا
بازی کنم ،باید به زور میامدم خونه تا گرما زده نشم.!
وخلاصه ، اگه واگه های دیگه و ..زور و زور و زور .!؟
فکر میکنم تا اینجا کم و بیش هممون با این مسئله روبرو بودیم.؟
همیشه دعا میکردم ایکاش زودتر بزرگ شوم تا از بزرگترها زور نشنوم.
احتیاجی به دعای من نبود،چرا که خیلی زودتر از آنکه فکر میکردم بزرگ شدم.
اما حالا که بزرگ شدم ......
خدای من ایکاش هنوز بچه بودم و از بزرگترها زور میشنیدم ..
نه حالا که بزرگ شدم واز ....... زور میشنوم.
و ایکاش وقتی بچّه بودم می فهمیدم همّهً اون به پندار من، زورگوئی ها
به نفع من بود وبجای اینکه دعا میکردم ،زودتر بزرگ شم ،دعا میکردم
ایکاش وقتی بزرگ شدم در دنیائی زندگی کنم که نه زور بگم !!
و نه زور بشنوم .؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
شما چی فکر میکنید ؟من که فکر میکنم آنوقت میشد بگی:
آخ جون آزادی یعنی همین.... وزمین خدا را هم مثل بهشتش
قشنگ میکردیم؟؟ولی امان از دست انسانهای !!؟ خدا نشناس
که تمام عمرشونو درس خدا شناسی به آدم ها میدهند !!!
مگه نه ؟
من یک مادرم ،