چهار شنبه سوری
بـه گذشته، یـعنی زمان کودکی ام که میانـدیـشم،بـا حسرت از آن یـاد
میکنم و گاهی آرزو میکنم ایـکاش هرگز بـزرگ نـمیشدم ویـا ایـکاش...؟؟
چهارشنبه سوری را خوب بیاد میاورم :
از چند روز قبل با بـرادر ودوستان در انـدیشه ملزومات آن بـودیم :
خریدبـوته ، آجیل مشکل گشا ، تـرقه ، فشفشه و....
شب چهار شنبه سوری که فرا میرسید تمام همسایگان گرد یکدیگر
جمع میشدیم وبـوتـه هایـمان را روی هم میگذاشتیم و آنـها را روشن
میکردیم ،باعشق و محبت ودست افشان و پـا کوبـان از روی آتـشی
که افـروخته بـودیم می پـریـدیم و ایمان داشتیم که این همه انـرژی و
شادمانی از بـرافروختن آتـش بـود که بـه ما منتقل میشد .
دخترک همـسایـه بـا چشمانش که بـرق میزداز روی آتـش میپرید
و بـا صدای بـلند میخوانـد:
زردی من از تو ، سرخی تو از من و پـسرک همـسایه در
تشویش بـودکه مبادا گوشهُ دامن دخترک بـه آتـش بـگیرد واورابـسوزاند
و دخترک شیرین بـانـگاهش بـه او میفـهماند من مواظب خودم هستم ،
تـو هم مراقب خودت باش....
درحین آتـش بـازی بـا بـه آتـش کشیدن فشفشه ها روشنائی و زیبائی
کوچه افزون وبـا زدن تـرقـه ها هیجان ما بیشتر میشد
بـعد از آتـش بـازی نـوبـت قاشق زنی میشد و پـسرک چادر خواهرش را
سر میکرد وبـا بـدست گرفتن یـک قاشق ویـک کاسه
(واحیانا یک شاخه گل سرخ در زیر چادر)
بـه طرف درب منزل دخترک میرفت و خدا خدا میکرد هنگامیکه قاشق
را برکاسه میزند دخترک در را بـاز کند تـاکاسهُ او را از آجیل و نـقل و
ا (حیانا شاخه گلی )
پـرکند و امان از وقتی که بـرادر دخترک در را بـاز میکرد و پـسرک را
میشناخت،آنـوقت بـودکه بـا یـک سطل آب از او پـذیرائی میشد، و سپس
درآنـطرف کوچه دخترک فـالگوش میایستاد وبـه حرفهای رهگذران گوش
میکرد و دعامیکردتـا سخنی شیریـن و امیدوار کننده بـشنود تـا بـه
فـال نیک بگیرد.
آخر شب همگی خسته ولی خشنود از اینکه سنت چهار شنبه سوری
را بـا آرامش وبـا شکوه بـرگزار کرده بـودیم بـه خواب خوشی فرو میرفتیم.
من یک مادرم ،