دلتنگی...
اامروزهم دلم برات تنگه شیرینکم ،عسلم
هنوزم تو خونه دنبالت میگردم...!!؟؟
صدات میکنم : پاشو خانمی .پاشو گلم..
مامان می خوام صبحانه بخورم...
پاشو ..تنهایی نمی چسبه....و...
اما دریغا و حسرتا ......
و ناگهان چقدر زود ، دیر میشود..!!؟؟
وآنوقت است که دوباره و دوباره...
به این ترانه ، با این مضمون گوش میدم :
خوابـیـدی ، بـد ون لالائی و قـصّه !!؟؟
بگیـر آسوده بـخواب، بی درد وغصّه
دیگه کابـوس زمستـون نـمی بـیـنـی
تـوی خـواب گـلـهای حسرت نمی چیـنی
د یـگه خورشیـد چهرت و نـمـیسـو زونه
جای سیلی های با د رو ش نمی مونه
دیگه بـیـدار نـمـیـشـی با نگـرونی
یا با تـردیـد که بـری یا که بـمـونی ؟
رفـتـی و آ د مـکـها را جا گـذاشـتی
قـانـون جـنـگـل و زیـر پا گـذاشــتـی
ایـنـجـا قـهـرن سـیـنـه هـا با مـهـربونی
تـو ، تو جـنـگـل نـمـیـتـونـسـتی بـمـونی
دلـتـوبردی با خود یه جای دیگه
اونجا که خدا برات لالائی میگه
میدونم می بینمت یه روز دوباره
تـوی دنـیائی که آدمک نـداره
من یک مادرم ،